فقط 5 دقیـــــقه....
در یك پارك زنی با یك مرد روی نیمكت نشسته بودند و به كودكانی كه در حال بازی بودند نگاه میكردند.
زن رو به مرد كرد و گفت پسری كه لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است .
...
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری كه تاب بازی میكرد اشاره كرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است .
سامی كه دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟
مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند .
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی
سامی باز خواهش كرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .
مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فكر نمیكنید پسرتان با این كارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پیش یك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواری زیر گرفت و كشت .
من هیچگاه برای تام وقت كافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع
غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تكرار نكنم
. سامی فكر میكند كه 5 دقیقه بیشتر برای بازی كردن وقت دارد ولی حقیقت
آن است كه من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی كردن و شادی او را ببینم .
5 دقیقهای كه دیگر هرگز نمیتوانم بودن در كنار تام ِ از دست رفتهام را تجربه كنم
بعضی وقتها آدم قدر داشتهها رو خیلی دیر متوجه میشه . 5 دقیقه ، 10
دقیقه ، و حتی یك روز در كنار عزیزان و خانواده ، میتونه به خاطرهای
فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره
میكنیم كه واقعا ً وقت ، انرژی ، فكر و حتی حوصله برای خانواده و
عزیزانمون نداریم
روزها و لحظاتی رو كه ممكنه دیگه امكان بازگردوندنش رو نداریم .
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:10  توسط فرشته
|

